علامه مجلسی می گوید :‌
بعضی از بزرگان علما در مكه – كه خدا شرف آن را زیادتر فرماید – اجازه ی رویات این حدیث را به من دادند .. ابوالحسین محمد بن هارون از جابر جعفی از سعید بن مسیب روایت می كند :‌وقتی حسین بن علی (صلوات الله علیه) را كشتند ... عبدالله بن عمر به خاطر این همه جنایت ، از ناراحتی فریاد می زد و از خانه اش خارج می شد. پس از آن جا شبانه به سوی مدینه حركت كرد و به هیچ شهری نمی رسید ؛‌مگر این كه در آن فریاد می زد و از مردم می خواست كه از یزید تنفر بجویند ، و در همین حین خبر كارهایش به یزید كتبی گزارش می شد .
همین طور شهر به شهر می آمد تا این كه وارد دمشق شد ، و به جایی كه آن ملعون بود ، رسید ؛‌گروهی از مردم هم دنبال او بودند ؛ پس داخل شد ،در حالی كه فریاد می زد و می گفت :‌داخل نمی شوم ای امیر المومنین ! در حالی كه با اهل بیت محمد ، كارهایی كردی كه اگر ترك ها و رومی ها قدرت می یافتند ، به خوداجازه نمی دادند آنچه را تو نسبت به آن ها حلال كردی ، مرتكب شوند ! از این تخت بلند شو تا مسلمانان خودشان كسی را كه شایسته است ، برگزینند . یزید (لعنه الله علیه) به طرف او شتافت و دستانش را باز كرد و او را بغل گرفت و گفت: ‌ای ابو محمد ! هیجان خود را آرام كن . سپس بلند شد و با او به یكی از اتاقهای مخفی و خصوصی خود رفت ؛‌داخل كه شد ،صندوقی را طلبید ؛‌وقتی برایش آوردند ، درش را باز كرد و از آن طوماری را بیرون آورد ؛‌آن را به دست گرفت و بازش كرد . سپس گفت :‌ای ابو محمد ! آیا این خط پدرت است ؟ عبدالله ابن خطاب گفت :آری به خدا قسم ! پس آن را از دست یزید گرفت و بوسید . آن گاه یزید به او گفت :‌بخوان . در آن نوشته شده بود :‌
بسم الله الرحمن الرحیم ؛‌همان كه به زور شمشیر مارا مجبور به اقرار به او كردند ، ما هم اقرار كردیم ، با این كه كینه در سینه مان موج می زد ؛‌و دل ها هراسان بود ؛‌فكر و چشممان به همه چیز شك داشت ؛‌چون اصلا قبول نداشتیم آنچه ما را به آن می خواندند .. – او حیله ها و برنامه هایش را كه برای كودتای غصب خلافت عملی كرده بود ، توضیح می دهد ؛‌تا آنجا كه می نویسد :‌- وقتی بیعت با ابوبكر آشكار گشت ؛‌می دانستیم كه علی ؛‌فاطمه و حسن و حسین (صلوات الله علیهم) را به خانه ی مهاجرین و انصار می برد ، و به آنها گوشزد می كند كه در چهار جا با او بیعت كردند ؛‌او با این كارش می خواست مردم را از ما دور كند ؛‌اما مردم همه در شب ، به او وعده ی یاری می دادند و در روز از یاری او دست می كشیدند ؛‌از این رو به خانه اش رفتم تا از آن جا بیرونش كشم . كنیز فاطمه فضه پاسخ داد ؛‌ به او گفتم به علی بگو: بیرون آید و با ابوبكر بیعت كند ؛‌مردم همه با او هستند .
فضه گفت :‌امیر المومنین علی (صلوات الله علیه) مشغول كار مهمی است.
من گفتم :‌بس كن این حرف ها را ، بگو بیرون آید ؛‌و گرنه ما داخل خواهیم شد و به زور بیرونش آوریم – این حرفها را كه زد – فاطمه (صلوات الله علیها) به پشت در خانه آمد و فرمود :‌ای ستمگرانی كه حق را تكذیب می كنید ، چه می گویید ؟‌ و چه می خواهید ؟
گفتم : ای فاطمه ! فاطمه فرمود :‌چه می خواهی ؟ گفتم :‌ چرا پسر عمویت تو را برای جواب فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است ؟!
فاطمه گفت: به خاطر طغیان و سركشی تو ای جنایتكار بد بخت ! و تا حجت را بر تو و تمام گمراهان فریب خورده تمام فرماید .
گفتم :‌این حرف های باطل و حماقت های زنانه را بس كن ؛‌به علی بگو :‌خارج شود و این را هم بداند كه نزد ما هیچ احترامی ندارد !
فاطمه گفت :‌آیا از سپاهیان شیطان ، مرا می ترسانی ! با این كه حزب شیطان ضعیف است ؟! گفتم :‌به هر حال ،اگر علی خارج نشود ، هیزم گرد می آورم و با هر كه در خانه است ، به آتش می كشم و آنها را می سوزانم ! یا این كه علی به بیعت با ابوبكر گردن نهد .
در آن بین تازیانه ی قنفذ را گرفتم و با آن فاطمه را زدم ؛ آنگاه به خالد گفتم‌:با افراد برو و سریع هیزم تهیه كن ، و با صدای بلند گفتم‌:‌تمام آن هیزم ها را آتش می زنم .
فاطمه فرمود :ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیرالمومنین ! فاطمه دست هایش را پست در گذاشته بود كه من نتوانم باز كنم . خودم را روی درب انداختم و با تمام توانم هل دادم ؛‌ولی با آن همه تلاشم كاری از پیش نبردم و نتوانستم در را باز كنم ، در این جا بود كه از پشت در با تازیانه به دستهای فاطمه زدم ، آن قدر دستهایش درد گرفت كه صدای ناله وگریه اش بلندشد . نزدیك بود كه دلم نرم شود ، برگردم و بروم ؛ ولی یاد كینه ای كه از علی داشتم ، افتادم، و نیز تمایل و اشتهایش را در ریختن خون بزرگان عرب به یاد آوردم ؛‌و از طرفی مكر پدرش محمد و سحر و جادوی او را در ذهن گذراندم .[پناه به خدا از كفر ، و شهادت دهم كه محمد پیامبر خداست ] . آن گاه با لگد محكم به در خانه زدم ؛‌در به شدت باز شد و به فاطمه كه بین در و دیوار قرار گرفته بود اصابت كرد موقعیت را مناسب دیدم ؛‌چنان در را به او فشار دادم كه گوشت ها و استخوانهای بدنش بین در و دیوار خرد شد و به در چسبید ؛‌میخ در به بدنش فرو می رفت و می شنیدم كه می گفت :‌پدر جان ! رفتارشان را با دختر دلبندت ببین ! آه ای فضه !‌كمكم كن به خدا قسم طفلم را كشتند . صدای ناله اش را می شنیدم ؛‌دیدم فاطمه پشت در به دیوار تكیه داده است و از درد ، به خود می پیچد . این جا دیگر در را – از روی فاطمه – كنار زدم و داخل خانه شدم ، دیدم از فرط بی حالی – با صورت به طرف من می افتد ؛‌چشمانم را بستم و از روی مقنعه چنان سیلی به صورتش زدم كه گوشواره از گوشش كنده و به كناری پرت شد . ناگهان دیدم علی بیرون آمد ؛‌وقتی او را دیدم به سرعت به بیرون فرار كردم ؛‌ به خالد و قنفذ و افراد دیگری كه در آن جا بودند ، گفتم :‌ از خطر بسیار بزرگی گریختم – در روایت دیگری آمده : جنایت بزرگی را مرتكب شدم كه جانم در امان نیست – علی داخل حیاط شد ، دید فاطمه دست بر موهای سرش می برد تا آنها را پریشان و مردم را نفرین كند ؛‌به خاطر آن همه ظلمی كه بر او روا داشتند . پس او عبا روی همسرش انداخت و گفت :‌ای دختر رسول خدا ! خداوند پدرت را برای عالمیان رحمت فرستاد ، و به خدا قسم ! اگر موهایت را پریشان و آنها را نفرین كنی تمام این مردم هلاك می شوند؛‌چون خدا دعای تو را مستجاب می فرماید ، و یك نفر از آن ها را روی زمین باقی نمی گذارد ؛‌چرا كه تو و پدرت نزد خداوند بزرگ تر هستید از نوح ؛‌ - و خدا هلاك فرمود به خاطر نوح هر آنچه در روی زمین و زیر آسمان بود ؛‌مگر آن هایی را كه در كشتی بودند ؛ - و از هود – كه قومش هلاك شدند ؛‌چون او را تكذیب كردند ؛‌ - و هلاك فرمود قوم عاد را با باد صرصر .و به یقین مقام تو و پدرت از هود بالاتر است . و ثمود را عذاب فرمود – با این كه آن ها دوازده هزار نفر بودند – به خاطر كشتن شتر و بچه اش (كه دو معجزه ی الهی بودند)؛ پس ای بهترین بانو ! بر این خلق بخت برگشته ، مهر و رحمت باش و عذاب مباش.
در این حال ، درد بسیار او را فرا گرفت ؛‌او را از حیاط به داخل خانه بردند ؛‌همان جا دردانه اش سقط گشت ؛‌علی او را محسن نامیده بود؛‌من تعداد زیادی را با خود به داخل خانه بردم ؛‌البته نه برای این كه بتوانم او را شكست دهم ؛‌بلكه می خواستم با وجود آن ها قلبم محكم شود ؛‌داخل منزل ، دیدم كه او را محاصره كردند . به هر ترتیب او را با زور و خشونت تمام بیرون كشاندم ، و با بی احترامی كامل او را برای بیعت هل می دادم .
البته من بدون هیچ شكی ، یقین داشتم كه اگر من و هر آنچه روی زمین است ، همه با هم تلاش می كردیم كه بر علی غالب شویم ، كاری پیش نمی بردیم ، اما خوشبختانه مطلبی بود كه علی به خاطر آن بر این همه مصیبت ، صبر می كرد ، و من هم آن را می دانستم ؛ ولی از آن دم نمی زدم ![1]
-----------------------------------------------------------------
[1] :الهدایه الكبری 417 ، عوالم 11 : 408 .

منبع:http://madehin.ir/showthread.php?p=172532#post172532